همه چیز یک نوجوان، آرزوهای اوست؛ اگر نوجوان واقعا نوجوان باشد، و استثنائا خیلی بیشتر یا کمتر از سن و سال خودش رشد نکرده باشد، می شود گذشته و آینده ی او را در آرزو هایش -با وضوح خوبی- تماشا کرد.

اما همه چیز یک جوان، آرمان های اوست. آرمان های جوان، آیینه ی تمام نمای شخصیت اوست و بالعکس. این شخصیت در تفکر و اخلاق و بلکه تا حدی در رفتار ما جوان ها نمود و بروز دارد؛ در حالی که خیلی از آرزوهای نوجوانی فقط در خیال ما چرخ می زد و خیلی ها برای دانستن آن ها نامحرم بودند و بعضی هایشان چون رازی بین ما و خدا بود و گاهی فقط دوستان خیلی نزدیک...
شاید یکی از فرق های عمده ی آرمان و آرزو همین باشد. هرچقدر دنیای نوجوان پر از خیال پردازی های بلند پروازانه است، جوانی دوران بلندپروازی های جسورانه است.
کم کم که جامه ی جوانی می پوشیم ، واقعیت های زندگی بر دهان توسن آرزو ها لگام می زند و بر گرده مبارزه با تجربه های تلخ و شنا بر خلاف مسیر رود به ظاهر آرام، اما متلاطم دنیای روزمره، پا می کوبد... نوجوانی پرواز در آسمان آرزوهای شیرین، و جوانی رویارویی با رویاهای تلخ است.
چیزی که تا امروز فهمیده ام این است که هرچند ماندن در خیال و فرار از واقعیات نوعی بیماری محسوب می شود، اما در قفس کردن پرنده ی خیال و پناه بردن به واقعیات برای فراموش کردن بلند پروازی های کودکی و نوجوانی هم درد سختی است که کم کم انسان را از پا در میاورد و بر فکر او مهر روزمرگی و یکنواختی می زند.
نباید فراموش کرد که بین ساحل جزیره ی دنیای ماده تا ساحل آرامش ملکوت ، اقیانوسی به فراخی خیال گسترده شده است. هرچند بی گدار به این آب زدن، سرنوشتی جز غرق و تباهی ندارد، اما ماندن در جزیره ی ناسوتی مادیات و سرگرم شدن به محیط محدود این جزیره ی بی ثبات پایانی جز مرگ در فراموشی و تنهایی ندارد.
تنها تصمیم عاقلانه ای که برای انسان گرفتار در جزیره ی ماده متصور است، ساختن قایقی است تا در اولین فرصت با تکیه بر این قایق کوچک و یا شاید کشتی معظم، دل به دریا بزند و پای در راه ملکوت گذارد.
هر چه روز عمر او به شب نزدیک تر شود، دریا موحش تر و خروشان تر می شود و مد اقیانوس هر لحظه محیط جزیره را کوچک و کوچک تر می کند و انسان گرفتار در این قفسِ خودساخته را نا امید تر به ساحل ملکوت و وابسته تر به جزیره ی کوچک دنیا می سازد و خبرهای رنگارنگی که از ملکوت دارد، روز به روز برایش کمرنگ تر می شود و کم کم آن ها را داستان و افسانه می پندارد...

این جملات امام رحمت الله علیه همیشه در گوشم می پیچد و به قلبم تلنگر می زند!

باید راه بیفتیم... در زمین متوقف شده ایم، و تا آخر هم همین طور است... شما جوان ها بهتر می توانید تهذیب نفس کنید! ما پیرمرد ها دیگر قدرت هایمان از دست رفته است. تا جوان هستید شروع کنید سیر خودتان را !

یکی از قدرت های جوانی همین قوت آرمان ها در فکر و شخصیت ما است. هر روز که می گذرد اگر کاری برای با محوریت این نعمت و توان نکرده باشیم، این قدرت رو اضمحلال می رود و به خصوص در زندگی های شلوغ ما ، دیری نم پاید و حتی ممکن است تا سال های آخر جوانی هم دوام نیاورد. به نظرم فراموشی آرمان ها ، رابطه ی مستقیمی با پیر شدن دارد. چه بسا پیرمرد های کم سن و سالی که فقط و فقط به خاطر فاصله گرفتن از آرمان هایشان پیرشده اند. یعنی فرسوده و ناتوان شده اند. این ها خیلی هم زود می میرند. و سال های زیادی را فقط با جسمشان زندگی می کنند. و بالعکس. چه بسیار جوان هایی که هفتاد هشتاد سال سن دارند و هر روز جوان تر می شوند.

مدتی است دارم به مکانیزم شکل گیری آرزوها و آرمان ها فکر می کنم و چیزهایی خوانده ام. اما هنوز احساس ابهام جدی می کنم. بعضی ها را می بینم که سطحی بودن آرمان هایشان باعث زود فراموش شدن آن ها بوده است. خود شکل گیری آرمان و عمق و اصالت آن نقش جدی در بقای آن دارد.

ما و آدم های دور و برمان از بی توجهی به این قدرت های اصیل رنج می بریم و آن ها را برای رسیدن به قدرت هایی که در واقع ضعف های زیبای دنیای ما هستند تلف می کنیم... دست آخر نه به این می رسیم و نه آن! خسر

إِلَهِی وَ قَدْ أَفْنَیْتُ عُمُرِی فِی شِرَّةِ السَّهْوِ عَنْكَ وَ أَبْلَیْتُ شَبَابِی فِی سَكْرَةِ التَّبَاعُدِ مِنْكَ... (1)

 معبودا، عمرم را در بی‌خبری از تو سپری کردم و جوانی‌ام را در سرمستیِ دوری از تو فرسودم!



---
1- مناجات شعبانیه